
خواستم برايت شعري بنويسم به وسعت قلبت و به زيبايي چشمانت به طراوت گونه هاي خيس از شبنمت به گرمي بوسه هاي پر از مهرت اما ديدم تو خودت شعر نابي سلطان غزلواره هاي قلبم معشوق شبهاي ترانه و اندوهم دوستت دارم با تمام وجودم وقتي به تو مينگرم آينه اي پيش رويم ميبينم از عشقي سرشار از نوايي صادقانه كه خودم را ميبينم در قاب چشمهايت و آنگئنه دوستت دارم چون مجنون و فرهاد به من عاشق شدن را بياموز به من رسم و رسوم جنون را بياموز به من پيچيدن در آغوشت را بياموز تا هر گاه به تو رسيدم عاشقي كنم مجنون شوم و آنگونه در آغوشت درافتم كه فراموش كنم غم نديدنت را از تمام...
ادامه مطلب
چگونه ميتوان از عشق گفت و نام تو را نبرد چگونه ميتوان تنها بود وقتي تو هستي چه سان ميتوان زير باران رفت و در پناه تو خيس شد كجاي قصه زندگيم حضور داري اي عشق كجا تنهايم گذاشته اي هيچ ! اين تنها پاسخ است يادت همه وجودم را پر كرده و هر چيز جز تو هيچ است عشقت روانم را سرشار كرده و هر عشقي جز تو محكوم به شكست است چگونه باور كنم نبودنت را كه هيچ گاه نبوده است تو هميشه با مني و من دركت نكرده ام درست مانند رد پاي ماهيها بر ساحل دريا كه ميدانيم هست اما نميبينمش چون با هر موج آثارش پاك ميشود اما دل ساحل براي لمس جا پاي ماهيها تنگ ميشود عشقبازي ساحل و ماهيها زيباست و ...
ادامه مطلب