پسر بچه هايي كه مث من با سرهاي تراشيده و لباسهاي نو و يا تعميري گاهي با سرعت و گاهي آروم به سمت مدرسه هاشون در حركت بودن
و دخترايي كه به اميد ديدن دوستاشونو تعريف از كارايي كه كردن كوچه هار رو طي ميكردن تا سريعتر به مدرسه برسن
اما اين ميون من....
تنها و سر به زير تو اين شهر غريب سوار بر يه دوچرخه 26 آبي رنگ كه تازه خريده بودمش و برا هر كدوم از چرخاش كلي گلپر نصب كرده بودم و تو حركت اروم دوچرخه ام تيك و تيك صدا ميداد ...راهمو به سمت سرنوشتي عجيب طي ميكردم
شهر جديد...
مدرسه جديد...
آدماي جديد...
كوچه جديد ...
اما همه اينا در مقابل اون حسي كه داشت دلمو قلقلك ميداد چيزي نبود
حسي كه حتي وقتن رفتن به مدرسه منو وادار ميكرد به برگشتن فكر كنم...
به كوچه جديد و آدمهاي جديد
و از همه مهمتر پنجره خونه اي كه يه ياس بزرگ پوشونده بودش
تند تند ركاب ميزدم تا برسم مدرسه و ثانيه شماري ميكردم كي زنگ آخر برسه و من بپرم پشت زين دوچرخه و برگردم خونه و....
اما چرا؟
اينهمه بي قرار؟
اينهمه ديوونه؟
مگه من چند سالم بود؟
همش دوازده سال و چند ماه
اما دل اين چيزا حاليش نبود كه...دل اسمش دله ...
يهو يكي ميفته توش و تو ميشنوي صداشو كه ميگه گرومب گرومب
و شوقي كه پر ميكنه تمام وجودتو
و حالا ديگه جاي قلب تو سينه نيست
كه داره خودشو از سينه ميكنه بيرون...
و واي به روزي كه عشقت ...درست روبروت باشه
تو چند قدمي و چند متري و حتي كمتر ...چند سانتيمتر
برچسب: داستان دنباله دار,داستان دنباله دار اعتیاد به حقارت,داستان دنباله دار پريچهر,داستان دنباله دار امیر و نرگس,داستان دنباله دار عشق قسمت دوازدهم,داستان دنباله دار دختری از کویر,داستان دنباله دار عشقی,
نویسنده: رادین نظری